|

می خواهم برایت بنویسم .اما مانده ام از چه چیزو از چه کسی بنویسم؟ از تو که بی رحمانه
مرا تنها گذاشتی یا از خودم که چون تک درختی در کویر خشک، مجبور به زیستن هستم.از تو بنویسم که قلبت از سنگ بود یا از خودم که شیشه ای بی حفاظ بودم؟ امشب از چه بنویسم ؟ از دستهایم که هر شب به سوی آسمان بلند می کردم و از خدا به دعا تو را می خواستم ... از دلم که شکستی یا از نگاه غریبه ات ؟ از قلبی که مرا نخواست یا از قلبی که تو را خواست ؟
شاید در دادگاه عشق محاکمه بشوم. دادستان تو را مقصر نداند وبر زود باوری قلب من که تو را بی ریا ومهربان انگاشت اتهام کند . شاید از اینکه زود دلبسته شدم و از همه وابستگی ها بریدم تا تو را داشته باشم به نوعی گنهکار شناخته شوم . شاید هم گناه را به گردن چشمهای تو بگذارن که هیچ وقت مرا ندید !!! چون که از انتخابش پشیمان شده بود .
از نظر تو دوست داشتن و مهر ورزیدن بی معناست .اما وقتی حضورش را در قلبت حس کنی برایت معنای : ماندن وخواستن را پیدا میکنه چه سود که آن را در قلبت حس نکردی و معنایش را ندانستی... از من بریدی و از آشیان پریدی مگر از من چه بدی دیده بودی که ترکم کردی ای نامهربان !!ای کاش هیچگاه نگاهمان با هم آشنا نشده بود...ای کاش هرگز ندیده بودمت و دل به تو "دل شکن "نبسته بودم.تا امروز مجبور به تحمل تنهایی نمی شدم
اما تو آمدی ودر قلبم نشستی و پنجره های عشق و باز کردی و معنای دل بستن رو به من آموختی . اما زود رفتی و عهد دیرینمان را شکستی و بار سفر بستی و دلم را به آتش کشیدی .تنها مرهمی که بر زخم قلب و روحم دارم اشکهایی است که بی اختیار از دیدگانم روان است چون که تو گریستن را با رفتنت به من آموختی ، همان طور که با آمدنت خنده را بهم یاد داده بودی...اگر باز گردی به تو نیز ثابت خواهم کردکه ........
|